پارت بیست و چهارم :

چشم های سیاوش اشکی که از چشم دخترک روان شد را دنبال کرد و به خودش به خاطر حرفی که زده بود لعنت فرستاد. این دختر که گناهی نداشت، پس چرا همیشه او را مقصر میدانست؟ بی شک این بی انصافی بزرگی بود که در حقش روا میداشت.
پیش از آنکه بغض و اندوه دخترک بیش از این آزارش دهد، آهی کشید و با لحنی پر محبت تر از قبل گفت:
_بلند شو. یکم که آب بخوری بهتر میشی شازده خانم.
نگاه دخترک با ناامیدی به همه طر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    1

    سیاوش یکم نرمش ب خرج بده. دختره گریخت

    ۱ سال پیش
  • پری

    1

    ینی سلطان واسه چی خرخرمیکرد. کسی زندست؟

    ۱ سال پیش
  • سعادت

    0

    عالی بود منتظر پارت بعدی هستم

    ۱ سال پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💖🌷

    ۱ سال پیش
  • زهرا z

    1

    عالی خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏

    ۱ سال پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    سلامت باشی عزیزم😊

    ۱ سال پیش
  • هیفا

    1

    خیلی عالی ممنون ازنویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • نارسیس زد ای آر | نویسنده رمان

    💝 ممنون از همراهی شما

    ۱ سال پیش
  • نرگس

    1

    واقعا چه حادثه وحشتناکی بیچاره سیاوش بهشون هشدار داد ولی گوشش کر شده بود

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    خداکنه بازم کسی زنده باشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️